داستان من و مداد رنگی
چون با رشته ی تحصیلیم، فیلد کاریم و شاید حتی مودِ رفتاریم، هیچ ربطی به هم نداشتن! لیسانس کامپیوتر و ارشد آی تی کجا، نقاشی اونم با مداد رنگی کجا! بماند که بهتره هر شخصی اگه بتونه، هنر یا ورزش یه گوشه ای از لحظاتش باشه، حالا هر سبک و روشی ک تو علاقه و استعدادش هست..
من وقتی ۱۵ سالم بود، کلاس طراحی و سیاه قلم رفتم ولی بعدش دبیرستان و رشته ی ریاضی و بعدشم دغدغه ی کنکور و تحصیل و کار، از نقاشی دورم کرد ولی همیشه گوشه ی دلم مونده بود ک چرا ولش کردم و یه روز دوباره شروعش کنم…حالا این یه روز، کِی باااشه…! کِی باشه؟!
درسته که میگن زندگی یا هر بخشی ازش، تازه وقتی شروع میشه که فنا پذیر بودنشو بپذیری! یعنی از نیستی، به هستی برسی، یعنی قبول کنی بالاخره قراره یه روزی تموم بشه! میدونین چرا؟! چون وقتی میپذیری قراره تموم بشه تمام سعیتو میکنی ک خوب بگذرونیش، که از تک تک لحظه هاش حتی وقتایی که غُصه داری و ناراحتی یا اشتباه کردی هم لذت ببری چون حتی اینجور وقتا هم میفهمی اگه این روزا نباشه و از تجربه هات یاد نگیری اصلا زندگی نکردی!
حالا واسه چی اینارو میگم؟! اینارو گفتم که برسم به خودم …
من حدودا دو سال پیش، تقریبا تو این شرایط قرار گرفتم، و ممکن بود حاد بشه فکر کنم دقیقا تو روزای کرونا بود و اونموقع به خودم افتخار میکردم ک کرونا نگرفتم!!
جالبه ک همزمان با اون، یک سری بخشای دیگه از زندگیم خستم کرده بود و یکی یکی داشت ب آخر میرسید!!
نگم براتون ک چقدر عجیب بود برام و خُب اولش سخت بود ولی یه روز نشستم فکر کردم ک اینا همش نشونه ست و من باید یک سری چیزارو تو خودم و شیوه ی زندگی کردنم تغییر بدم، کارایی ک نکردم رو انجام بدم و... پس وقتی پذیرفتم، اولین کاری که واسه حال خوبم کردم این بود که دوباره رفتم سراغ نقاشی تا این کار نصفه نیمه ای که کلی هم باعث حس خوب و آرامش گرفتنم میشد رو تا جاییکه میشه ادامه بدم و هم از خودم اثری تو این دنیا به جا بذارم…
الان هر لحظه خدارو شکر میکنم که اون روزا تموم شدن و حالم خوبه، اون شرایط هم تلنگری بود بهم و باعث قوی تر شدنم، بهتر زندگی کردنم و قدر دونستن از کوچک ترین چیز ها شدن…
اینم از قصه ی نقاشی کردن من…